دغدغه های همه دانشجوها
بدنیست یادمون باشه رییس دانشگاه استخدام شده برای ......
بدنیست یادمون باشه رییس دانشگاه استخدام شده برای ......
با پولی که دستم رو می گیره یه کارت پستال بگیرم که روش نوشته شده باشه:
سالروز آشنایی مون مبارک
ولی این کارت رو کی برات پست کنم
من که نمی دونم کی با تو آشنا شدم
امسال ..... نه
2 سال پیش .....نه
20 سال پیش .....نه
وقتی متولد شدم......شاید
نمی دونم
ولی همین قدر می دونم که شاعر میگه :
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی . .
. . که هنور من نبودم که تو در دلم نشستی![]()
چند روز پیش رفتم پیشش
روبروش واستادم و دست به کمر تو چشاش نگاه کردم
سلام دادم و اون همینطور نگاه می کرد
ازش پرسیدم؟
گفتم خیلی وقته نیومدم پیشت؟
گفتم دیگه به فکرت نیستم؟
گفتم خیلی آبرو ریزی در آوردم؟
گفتم حتما می گی گرفتاری تو به من ربطی نداره؟
سرم رو انداختم پایین و زیر چشمی تو چشاش نگاه کردم
خیلی شرمنده بودم
بهش گفتم به همین زودی فراموشمون کردی؟
بهش گفتم هنوز دو سال نگذشته
هنوز دو سال از شهادتت نگذشته
هنوز مسجد ارک رو بازسازی نکردن
هنوز پنجشنبه ها بابای خسته ات می اد امامزاده و قبرت رو برق می اندازه
هنوز بچه محلها اسم سجاد رو با غرور می ارن
شرمنده تر شده بودم
به قبرش نیگا می کنم
روش نوشته کربلایی سجاد محرابی
روش نوشته :
]خر دیدی حاجتم رو ازت گرفتم .... میون مجلس غمت اتیش گرفتم
اما من می خونم:
نوکر حسین
عاشق حسین
من می خونم . . . . . . . . . . .
الا که راز خدایی خدا کند که بیایی
تو نور غیب نمایی خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید
الا که هستی مایی خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی
تو احترام حریمی تو افتخار حتیمی
تو یادگار منایی خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری
به درد ها تو دوایی خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته
تو مروه ای تو صفایی خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی
قسم بر آن رخ نیلی قسم به کوچه و سیلی
تو محرم دل مایی خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی
قسم به عصمت زهرا بیا ز غیبت کبری
دگر بس است جدایی خدا کند که بیایی
خدا کند که بیایی خدا کند که بیایی
به مناسبت نیمه شعبان میلاد با سعادت آقای گلها
شمال شهر ؟
جنوب شهر؟
چند روز پیش بعد از مدتها رفتم بالا شهر ( قسمت مایه دار نشین) دیدم مردم دارن زندگی عادی شون رو می کننو انگار نه انگار نیمه شعبان نزدیکه ولی وقتی برگشتم و محله کارگر نشین خودمون رو دیدم حال کردم انگار نه انگار یه هفته دیگه مونده تا نیمه شعبان ...
خلاصه خوش به حال ما که خونمون جنوب شهره؟
البته جنوب شهری ها مایه دار ترن چون . . . . . ![]()
یه مشت مقاله توپ برای کار آفرینی و پروژه سراغ ندارین اون هم برای رشته برق؟
اگه دارین به این دانشجوی بدبخت کمک کنید (( سیاسی که نبود؟))
هرکه شد محرم دل در حرم يار بماند.
وآنکه اين کار ندانست در انکار بماند.
اگر از پرده برون شد دل عيب مکن.
شکر ايزد که در پرده پندار بماند
التماس دعا
خسته ام،انگار صدسال پیاده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه را روی
شانه های نحیفم حمل کرده ام.انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.
خسته ام،آنقدر خسته که نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست اولین بار کدام گل را بوییده ام.
خسته ام، انگاراین جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند
گلایه مندم.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای
گرمت بی اعتنا بگذرم.
بگو،چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد
خاموش شدن تک تک فانوسهایم باشند؟
خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر روی باشکوه ترین قله زندگی
بایستم و همراه ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.
خدايا تو من را ببخش به خاطر همه صبحهايي كه بي ياد تو از خواب بيدار شدم
مرا ببخش به خاطر همه شبهايي كه ستاره ها را ديدم اما به ياد عظمت تو نيفتادم
مرا ببخش به خاطر همه روزهايي كه زير هجوم لكنت و گريه فراموش كردم كه تو مي خواهي سرنوشتمان چنين باشد و كارهاي تو نيز بي حكمت نميباشد
خداي من خداي خوب و مهربان مرا ببخش به خاطر هر ثانيه كه بي ياد تو زيستم
مرا ببخش و باران چشمهايم را پذيرا باش
امشب من مهمان توام مرا به اغوشت راه بده و بگذار تا صبح بگريم
تو مراد همه دلهاي پاك را بده
و به انتظار خاكستري همه چشمها پايان بخش
و همه الودگي ها را از همه دلها پاك كن
اري ان روز به شكر اين كار
در يك روز نيلوفري به احترام تو
همه عاشقارو جمع ميكنم
باهاشون وضو ي غربت ميگيرم
ميشكنم عادت هر روز نماز
عاشق بايد مي رفت
او بايد وداع مي گفت
او بايد ميرفت تا به خدا رسد و او بايد ميرفت او عاشق بود
و خدا او را مي ديد بايد ميرفت با کوله بار عشق با کوله باري از خاطرات خاطرات کوچه هاي سرد
خاطرات بوي نا گرفته ي باران
کوله بارش هر روز سنگين تر ميشد سنگين سنگين
و قلبش تپش بيشتري مي يافت
و دستانش بيشتر گرم مي شد حرف زدنش زيباتر و پر مهر تر ميشد
چشمانش براق تر مي شد ولي نيمه ي گمشده اش را نمي يافت براستي او کجا بود؟
رفت و رفت و رفت تا جايي که خدا فقط او را مي ديد
التماس دعا
عشق اين نيروي عظيم
وخدا عاشقها را دوست داره
عاشقها تنها نيستند.
خدا باهاشونه
خيلي از عاشقها بودن و هستند كه هر چند عاشق خدا نبودن ولي خدا به اونها نظر داره
به نظر من آدم عاشق هر چي بشه آخرش به خدا مي رسه
البته عسق وهوس فرق مي كنن
![]()
التماس دعا
يه روز كه بچه شير تنبل تو جنگل با دم مامانش بازي مي كرد باباش نگاهي به او كرد و با خودش گفت اي بچه ديگه بزرگ شده و كم كم بايد ....
به سمت بچه اش رفت و به اون گفت بايداينجا رو ترك كني و بري دنبال زندگي خودت
تو ديگه يه شير كامل شدي
تو سلطان جنگلي
تو بايد مغرور راه بري
تو قوي تريني
تو .......
بچه شير حرف هاي بابا رو نمي فهميد اما مي دونست ديگه بايد بره ولي كجاش رو نمي دونست
راه افتاد و با هيبت وغرور به سمت شمال حركت كرد تو راه تمام تلاشش رو مي كرد تا مثل يه شير مغرور راه بره.
او همينطور رفت و رفت تا به يه لاله زار رسيد از ديدن لاله ها مست شده بود . يهو ياد حرفهاي باباش افتاد و با خودش گفت مگه شيرها از گل خوششون مياد ؟
نه
راه افتاد كه بره ديد نمي تونه انگار يه جاي كار مي لنگيد ؟با خودش گفت اينجا كه كسي نيست چند لحظه با گلها بازي مي كنم و مي روم .رفت و مشغول شد .....
مي پريد بالا و پايين مي غلتيد و حسابي مي خنديد و گلهارا مي بوييد ولذت مي برد.
چند روز گذشت و هنوز بچه شير مشغول بازي بود .
يهو ديد گلها دارن پژمرده مي شن . دست وپاش لرزيد .دويد و رفت كنار رودخونه و با خودش آب آورد .
و به لاله ها مي دادولي ديگه دير شده بود.گلها پژمرده و خشك شدند.
خيلي نا اميد وخسته به راه افتاد.
به سوي جنوب حركت كرد.
رفت تا به باباش رسيد .
با خودش گفت حتما من آبروي همه شيرها را بردم
خيلي ناراحت بود
باباش رو ديد در حالي كه داشت براي رزهاي جنگل آب مي برد.
خوشحال شد وقتي فهميد شير ها هم عاشق مي شن
ولي . . . . . . . . . .. . .. .... .. . . . .
به کدامین کوچه سفر باید کرد ؟
به کدامین خانه پناه باید برد ؟
که دگر آسمان آبی نیست
ابرها خورشید را به اسارت دارند
زمزمه ها به زیر فقر پنهان است
و شکایت از لب ها جاری است
خسته ام
خار شب در پایم
میروم لنگان
راه سخت زندگانی را
به امیدم که اگر روزی
دست یابم به گریبان خدا
ساده است و با شکوه
ولی ساده تر از آن فراموش کردنش است ...
برای نسل ما که اينک بازمانده است کافی ست از شکوه اين جمله دمی باز بماند،
کافی ست راه گم کرده روی در روی باد بايستد
آن وقت است که ديگر بی آنکه بخواهی نوبت ما ميرسد که بر باد برويم...
کافی ست از شکوه اين جمله دمی غفلت کنی و حس کنی در اين غوغای غريب تنهايی
آن وقت است که کم کم بی آنکه بخواهيم محو ميشويم در تمام اين فلسفه های بيهوده که برای نسلمان می پيچند.
نسل خسته از وراثت اعتقاد !!!!
نسل قربانی سکوت انديشه ها!!!
نسل بی فرصت!!!
نسل خسته از تکرار فرياد !!!
نسل بازمانده از تندی گامهای لحظه ها!!!
نسل جستجوی فردا بی آنکه امروزی باشد !!!
...
ببين به همين سادگی برايت فلسفه می پيچند...
به همين سادگی هويت و ريشه ات چيز ديگری معنی ميشود .
و به همين سادگی باور ميکنيم که چشم تنگ جهان از بودن نسل ما پر است.
باور ميکنی تو هم از همان نسلی که ميگويند دارند رنگ می گيرند در هزار رنگ ها.
همين کافی ست که شکوه اين جمله را فراموش کنيم.
همين کافی ست که همه چيز را فراموش کنی
به همين سادگی ...