” آنان که رفته اند کار حسينی کرده اند و آنان که مانده اند بايد کار زينبی کنند.“
ساده است و با شکوه
ولی ساده تر از آن فراموش کردنش است ...
برای نسل ما که اينک بازمانده است کافی ست از شکوه اين جمله دمی باز بماند،
کافی ست راه گم کرده روی در روی باد بايستد
آن وقت است که ديگر بی آنکه بخواهی نوبت ما ميرسد که بر باد برويم...
کافی ست از شکوه اين جمله دمی غفلت کنی و حس کنی در اين غوغای غريب تنهايی
آن وقت است که کم کم بی آنکه بخواهيم محو ميشويم در تمام اين فلسفه های بيهوده که برای نسلمان می پيچند.
نسل خسته از وراثت اعتقاد !!!!
نسل قربانی سکوت انديشه ها!!!
نسل بی فرصت!!!
نسل خسته از تکرار فرياد !!!
نسل بازمانده از تندی گامهای لحظه ها!!!
نسل جستجوی فردا بی آنکه امروزی باشد !!!
...
ببين به همين سادگی برايت فلسفه می پيچند...
به همين سادگی هويت و ريشه ات چيز ديگری معنی ميشود .
و به همين سادگی باور ميکنيم که چشم تنگ جهان از بودن نسل ما پر است.
باور ميکنی تو هم از همان نسلی که ميگويند دارند رنگ می گيرند در هزار رنگ ها.
همين کافی ست که شکوه اين جمله را فراموش کنيم.
همين کافی ست که همه چيز را فراموش کنی
به همين سادگی ...
اینجا سخن از مردی است که نتوانست بین دلستر و ترانه مورد علاقه اش یکی را انتخاب کند . مردی خسته ! مردی که اسهال داشت و دارد !