با یه شکلات شرع شد

من یه شکلات بهش دادم

اون هم یکی

من شکلاتمو خوردم

اون شکلاتشو گذاشته تو جیبش

گفتم دوستیم؟

گفت : آره دوستیم تا بزرگ بشیم

گفتم دوستی که تا نداره

خندید

گفت تا مرگ

خندیدم

گفتم دوستی تا نداره

می دونستم دوستیش تا داره

ولی دوستی من همیشگیه

هر دفعه میدیدمش به یاد روز دوستیمون یه شکلات بهش می دادم

اون هم یه شکلات به من میداد

من شکلاتموم می خوردم

اما اون شکلاتشو نگه می داشت

یه صندوق قرمز کوچیک داشت پر از شکلات نخورده !؟

تا روزی که می خواست برای همیشه بره مسافرت

یه شکلات به من داد

من هم

من شکلاتمو نگه داشتم

اما اون شکلاتشو خورد ؟

حالا من موندم یه شکلات نخورده که هر وقت می بینمش یاد دوستم میافتم

نمی دونم با اون همه شکلات نخورده چی کار می کنه ؟

هر شکلات یه خاطره

اون شکلات به من میفهمونه دوستی کی تا نداره !