کسی می آید
دیریست فروغ خواب می بیند
خواب میبیند کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که ......
نمی دانم
راست می گوید
این را خوب می دانم
می دانم اطلسی های خانه فروغ اینها چه چیزی را پچ پچ می کنند
میدانم چرا بهار نارنج خوش بوست
می دانم جنوب شهر چرا قشنگ است
می دانم معنی لبخند پدربزرگم را
می شناسم باغبان را
چوپان را مرد را آزادی را غروب را درد را
مادر را
اما
مادر را نمی فهمم تنها میشناسم
خواب میبیند کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که ......
نمی دانم
راست می گوید
این را خوب می دانم
می دانم اطلسی های خانه فروغ اینها چه چیزی را پچ پچ می کنند
میدانم چرا بهار نارنج خوش بوست
می دانم جنوب شهر چرا قشنگ است
می دانم معنی لبخند پدربزرگم را
می شناسم باغبان را
چوپان را مرد را آزادی را غروب را درد را
مادر را
اما
مادر را نمی فهمم تنها میشناسم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۲۰ ساعت 12:18 توسط منتظر
|
اینجا سخن از مردی است که نتوانست بین دلستر و ترانه مورد علاقه اش یکی را انتخاب کند . مردی خسته ! مردی که اسهال داشت و دارد !