این دور و برها روی یک صندلی چوبی
اين دور و بر ها پيرمردي را مي شناسم كه ساعتها را روي آن صندلي چوبي مي گذراند
سلامم را پاسخي همراه با معاني تلخي مي دهد
حتي آنگاه كه مي گذرم
از كنارش
بي تفاوت
اما خنده تلخش
را مي توان از مسافتهاي دور هم حس كرد
مي گويد : ميميري
مي گويد : ميميرم
مي گويد : ميميريم
مي دانم مي فهمد من معناي اين كلمه را نمي فهمم
همچون پدرم پدرش همچون پدرانمان همچون آدم (ع ) همچون . .. . .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۰۸ ساعت 18:38 توسط منتظر
|
اینجا سخن از مردی است که نتوانست بین دلستر و ترانه مورد علاقه اش یکی را انتخاب کند . مردی خسته ! مردی که اسهال داشت و دارد !