کارشناسی ارشد
صفای وجودش

http://mojtabi-a.persiangig.ir/image/Poster/Nasrollah.jpg
ماشالله گفتی یا نه
د بگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
صفای وجودش

http://mojtabi-a.persiangig.ir/image/Poster/Nasrollah.jpg
ماشالله گفتی یا نه
د بگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
در
بند روزمرگی
یا
روز - مرگی
و
در کلاس زبان
از آخر هفته خوبم تعریف می کنم
برای هم کلاسهایم
از روزی متفاوت در هفته ای تکراری
این عمر روزمره را
حتی آخر هفته های متفاوت هم
متفاوت نمی کند
بند روزمرگی
یا
روز - مرگی
از میان این روزهای فرسایش ماههای تکراری فصلهای استیصال
به لحضه هایت که می اندیشم . . .. . .. . .. . . .. .. . .. . .
هم برای عوام و هم برای خواص
و
تو گر خوب بنگری
خواهی دید مرا در انبوه دستها که به سویت دراز است
تنها نگاهت می کنم
با لبخندی از رضایت
قدم زدنهای رومنتیکی ام
این روزها
در تمنای فردا
فردایی که همیشه وجود دارد
از فراسویش
استیصال
ولع می زنم گاهی
برای فردایی که همیشه وجود دارد
اسلحه اش را بین دستانش جا به جا می کند
کلاشینکف
می گوید
شانزده سالم بود و بچه بودم
اما دو روز بعد دیگر بچه نبودم
برای همیشه
با لهجه
لهجه اهوازی – خرمشهری
پسرکی با کله تراشیده
به حیاط می روم
گلها را آب می دهم
مردی با موهای جو گندمی
در دست دارد بستنی
- قیفی –
دو عدد
که در حال آب شدن هستند
گاهی روی شلوار طوسی اش می چکد
آرام می گوید :
چه فایده
فهیمه که دیگر نیست
مردی با موهای جو گندمی
در دست دارد بستنی
رفته بودم بیرون
تا
فیلمی بخرم
فیلم مردی که به خیابان معشوقه اش می رود
با تخمه - تخمه ژاپنی -
اما
عطر خریدم
عطری جدید
و ملایم
و
حالا
اهنگ گوش می دهم
اهنگی جدید
و ملایم
تا شب
تا
به خیابان معشوقه ام بروم
با
عطر
عطری جدید
و ملایم
بينوايي
با پاي برهنه
در جستجو- نگيني شايد- مي پيمايد جوي ها را
و من
در خانه ي خود
در جستجوي هيچ
به گمانها بسيار خوشبخت تر از او
او به دنبال هدفي جهان را مي نگرد
و من به دنبال خوشبختي
در خلوتهایم
به بينوايي در جوي -به دنبال نگيني شايد-
مي خندم
خوشبخت ترين است او
بينوايي
با پاي برهنه
در جستجو- نگيني شايد- مي پيمايد جوي ها را
این روز ها
غرق در خاطرات یک اتفاق نیافتاده
درازکش
دست ها زیر چانه
خیره
حس می کنم می توانم
بنوشم
تمام محتویات موجود در فلاسک را
بدون قند
یک نفس
مرور می کنم خاطرات یک اتفاق نیافتاده را
http://i30.tinypic.com/4pvx5j.jpg
ایه الکرسی که می خوانی
با لبهای خشک
ایستاده
نگاه می کنی رفتنم را
باور دارم
این سال
موفق خواهم شد
در کنکور
حتی اگر کنکور را اشتباه بنویسم
وقتی
ایه الکرسی می خوانی
با لبهای خشک
ایستاده
نگاه می کنی رفتنم را
تلوزیون روشن است
من شام می خورم
پدر هم
مردی در تلوزیون است
گه گاهی می خندد
بانویی در خصوص میوه حرف می زند
عینکی و چاق است
پدر سبیلش را می جود
فحشی زیر لب زمزمه می کند
من شام می خورم
تلوزیون خاموش است
من شام می خورم
پدر هم
سخت مشتاقم
دمیدن مسیحاییت را
ممتد
در سوتکی سیاه
دستانت را به موازات هم دراز کنی مقابل سینه ات
و
سکوت
همه جا را فراگیرد
من به رختکن روم
برای همیشه
و
دیگر هیچ
حسی که مسافرکشی با چهار مسافر دارد
یا
مردی که قسمتی ریشش را می تراشد
ناخواسته
نه از روی بی احتیاطی
و
ناشی گری
و یا
پسرکی که برای اولین بار می بازد تمام تیله هایش را
در بازی
و یا
دخترکی که
بر میدارد
یواشکی
پول از جیب پدر ش
و یا پسرکی که کشف کرده است
موجودات خانه همسایه شان را
و . . .
زندگی ام را احاطه کرده همچون بوی قورمه سبزی در فضایی معطر به عطر جوراب پا و بوی قیر سوخته