کارشناسی ارشد

بابا ایول داره

صفای وجودش

 

http://mojtabi-a.persiangig.ir/image/Poster/Nasrollah.jpg

 

ماشالله گفتی یا نه

د بگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

محسن مخملباف

گویی اینگونه زندگی کردن را محکوم ابدی هستم

در

بند روزمرگی

یا

روز  - مرگی

و

 در کلاس زبان

 از آخر هفته خوبم تعریف می کنم

 برای هم کلاسهایم

از روزی متفاوت در هفته ای تکراری

این عمر روزمره را

حتی آخر هفته های متفاوت هم

متفاوت نمی کند

بند روزمرگی

یا

روز  - مرگی

از میان این روزهای فرسایش ماههای تکراری فصلهای استیصال

به لحضه هایت که می اندیشم   . . .. . .. . .. . . .. .. . .. . .

توماس هرتسل

امشب شب آرزوهاست

هم برای عوام  و هم برای خواص

و

تو گر خوب بنگری

خواهی دید مرا در انبوه دستها که به سویت دراز است

تنها نگاهت می کنم

با لبخندی از رضایت

 

کفتر کاکل به سر

قدم زدنهایم هم رنگ دیگری گرفته اند

قدم زدنهای رومنتیکی ام

 این روزها

در تمنای فردا

فردایی که همیشه وجود دارد

از فراسویش

 استیصال

 

ولع می زنم گاهی

برای فردایی که همیشه وجود دارد

 

سید حسن نصرالله

اسلحه اش را بین دستانش جا به جا می کند

کلاشینکف

 

می گوید

شانزده سالم بود و بچه بودم

اما دو روز بعد دیگر بچه نبودم

برای همیشه

 

با لهجه

لهجه  اهوازی – خرمشهری

پسرکی با کله تراشیده

 

به حیاط می روم

 گلها را آب می دهم

پیام نور night bus

مردی با موهای جو گندمی

در دست دارد بستنی

- قیفی –

دو عدد

که در حال آب شدن هستند

گاهی روی شلوار طوسی اش می چکد

 

آرام می گوید :

چه فایده

فهیمه که دیگر نیست

 

 

مردی با موهای جو گندمی

در دست دارد بستنی

ابیانه

رفته بودم بیرون

تا

فیلمی بخرم

 

 

فیلم مردی که به خیابان معشوقه اش می رود

با تخمه - تخمه ژاپنی  -

 

 

اما

عطر خریدم

عطری جدید

و ملایم

 

 

و

 

حالا

اهنگ گوش می دهم

اهنگی جدید

و ملایم

 

تا شب

تا

 به خیابان معشوقه ام بروم

با

عطر

عطری جدید

و ملایم

هندزفری

بينوايي

با پاي برهنه

در جستجو- نگيني شايد- مي پيمايد جوي ها را

 و من

در خانه ي خود

 در جستجوي هيچ

به گمانها بسيار خوشبخت تر از او

او به دنبال هدفي جهان را مي نگرد

و من به دنبال خوشبختي

در خلوتهایم

به بينوايي در جوي -به دنبال نگيني شايد-

 مي خندم

 

خوشبخت ترين است او

بينوايي

با پاي برهنه

در جستجو- نگيني شايد- مي پيمايد جوي ها را

تناردیه

این روز ها  

غرق در خاطرات یک اتفاق نیافتاده

درازکش

دست ها زیر چانه

خیره

 

 

 

حس می کنم می توانم

 بنوشم

تمام محتویات موجود در فلاسک را

بدون قند

یک نفس

 

 

مرور می کنم خاطرات یک اتفاق نیافتاده را

چهار راه زند

این دلشکسته رو دیونه تر نکن

http://i30.tinypic.com/4pvx5j.jpg

 

ایه الکرسی که می خوانی

با لبهای خشک

ایستاده

نگاه می کنی رفتنم را

باور دارم

این سال

موفق خواهم شد

در کنکور

حتی اگر کنکور را اشتباه بنویسم

وقتی

ایه الکرسی می خوانی

با لبهای خشک

ایستاده

نگاه می کنی رفتنم را

فاحشه

تلوزیون روشن است

من شام می خورم

پدر هم

 

مردی در تلوزیون است

گه گاهی می خندد

بانویی در خصوص میوه حرف می زند

عینکی و چاق است

 

 

پدر سبیلش را می جود

فحشی زیر لب زمزمه می کند

من شام می خورم

 

تلوزیون خاموش است

من شام می خورم

پدر هم 

رانی پرتقالی

سخت مشتاقم

دمیدن  مسیحاییت را

ممتد

در سوتکی سیاه

 

دستانت را به موازات هم دراز کنی مقابل سینه ات

و

سکوت

 همه جا را فراگیرد

من به رختکن روم

برای همیشه

و

دیگر هیچ

دایانا پرنسس

حسی که مسافرکشی با چهار مسافر دارد

یا

مردی که  قسمتی ریشش را می تراشد

ناخواسته

                  نه از روی بی احتیاطی

و

ناشی گری

و یا

پسرکی که برای اولین بار می بازد تمام تیله هایش را

در بازی

و یا

دخترکی که

 بر میدارد

 یواشکی

پول از جیب پدر ش

 

و یا پسرکی که کشف کرده است

موجودات خانه همسایه شان را

و . . .

زندگی ام را احاطه کرده همچون بوی قورمه سبزی در فضایی معطر به عطر جوراب پا و بوی قیر سوخته